آوشآوش، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

آوش کوچولو

پسرک 40 روزه

سلام دیروز چهلمین روز به دنیا اومدن من بود. باسه همین مامان منو برد بهداشت باسه اینکه قد و وزنم رو اندازه بزنن. همه چیز عالی و نرمال بود. دکتری که اونجا بود منو چک کرد و گفت که زردیم خیلی کمه و دیگه نیاز نیست منو ببرن دکتر. این روزها هر وقت از خواب بیدار میشم در حال غر زدن و گریه کردن هستم یا باید شیر بخورم و یا بَبَل بشم و باسه همینم بیشتر عسکایی که از من گرفته میشه توی خواب هستم! نگاه کنین: ببینین چه ناز خندیدم توی خواب یه خواب خوشتل تو بَبَل بابایی عکس پایین رو سحر که بابایی بیدار شده از مدل خوابیدنم خوشش اومده و ازم گرفته باور کنین توی عکس پایین بیدارم از نور چشمامو بستم...
16 مرداد 1391

یکماهگی آوش فسقلی

سلام دوستای خوبم. یه سلام داغ تابستونیییییی وای چقدر اینجا هوا گرمه!! اوفففففف امروز یک ماهه شدم کم کم دارم مررررد میشم! تشکر بسیییییییییار ویژه از خاله نازنین گلم که امروز واسه مامان اس ام اس داد و یکماهگی منو تبریک گفت. دوستت دارم خاله جونم. اول از همه یک عکس مقایسه ای براتون میذارم که ...... نه نمیخوام دور تفاوت های دو تصویر خط بکشین!! .... میخوام نظر بدین ببینم هنوز شبیه آبجی آویسا هستم؟   توی عکس پایین من و آویسا هر دو 26 روزه ایم. نظرتون چیه؟   بعد از گذشت یک ماه هنوز آثار زردی توی صورت و چشمای من مشخصه!!! باز هم واسه زرد بودنم رفتیم پیش دکتر خانم دکتر گفتن میزانش خیلی ...
5 مرداد 1391

مصائب آوش

سلام دوستای خوب و مهربونم. ممنونم که انقدر به من لطف داشتین. آبجیم چه دوستای مهربونی داره ها. مامان چند روزه میخواد اینجا رو آپ کنه ولی من و آبجی نمیذاریم ! یه کم در مورد جزییات به دنیا اومدنم براتون بگم. روز دوشنبه 5 تیرماه ساعت 7 مامان و بابا همراه مامان جون شیرین راهی بیمارستان شدند. تا کارهای پذیرش انجام بشه و مامان برای اتاق عمل حاضر بشه ساعت 9 و ربع بود که من و مامان با هم وارد اتاق عمل شدیم. دکتر بیهوشی تا مامان رو دید و صدای سرفه هاشو شنید گفت نمیشه بیهوشت کنیم و باید از نخاع بی حس بشی. خلاصه مامان بی حس شد در طول عمل خانم دکتر مدام با مامان حرف میزد و بعد مامان صدای گریه من رو شنید و همون موقع چشماش اش...
19 تير 1391

چه جوری شد که من آوش شدم

سلام سلام. اولین سلام زمینی من توی وبلاگم رو پذیرا باشین. من داداش کوچولوی آویسا هستم و اسمم هم آوش هستش. بذارین براتون تعریف کنم که چرا رونمایی از اسم من طول کشید! راستش وقتی معلوم شد پسر هستم مامان و بابا چند تایی اسم انتخاب کردند مامان هم هی توی اینترنت دنبال معنی اسم ها میگشت و خلاصه درگیر بودن. آوش یکی از اولین اسم هایی بود که به ذهنشون رسید. مامان اینترنت رو دنبال معنیش گشت و وقتی فهمید آوش و آویسا هم معنی هستند خیلی خوشش اومد و بابایی هم کلی استقبال کرد. تصمیم بر این شد که من آوش بشم ولی مشکل اینجا بود که این اسم توی لیست ثبت احوال نبود!! خلاصه از همون روزها تلاش مامان و بابا شروع شد. مامان به ساز...
11 تير 1391

تاریخ تولدم

مامان دیروز رفت دکتر. بماند که چقدر معطل شد و چقدرررر اذیت شد! ولی بالاخره روز تولد من معلوم شد! قراره من روز 5 تیر به دنیا بیام قراره پنجم تیر یکی از بیادموندنی ترین روزهای تقویم مامان و بابا بشه. امیدوارم این چند روز باقی مونده به خیر و سلامتی بگذره و امیدوارم خیلی زود اینجا با عکسای من رونق بگیره ...
28 خرداد 1391

روزهای آخره.....

طبق محاسبات مامان امروز اولین روز از هفته 37 بارداریشه و دیگه چیزی به دنیا اومدن من نمونده. ولی از شانس بد ما! این روزهای آخر یه ویروس لعنتی اومده سراغ مامان! مامانی انقدر سرفه میکنه که نگو! بیچاره خودش هم اذیت میشه ولی همش نگران منه و برام غصه میخوره! منم با جدیت در حال ورجه وورجه هستم! ایروبیک کار میکنم! موج مکزیکی میزنم و بندری میرقصم!! مامان و بابا خیلی خیلی نگران من هستن. نگران اینکه این روزهای آخر هم به سلامتی طی بشه و سفر من به سلامت ختم شه. ...
20 خرداد 1391

خرید سیسمونی

داشتیم همین جور لخت لخت تو عرش واسه خودمون میگشتیم!! مگه این مامان و بابا میذارن؟ دیروز پاشدن رفتن کلی لباس واسم خریدن! نمیدونم کی اینا رو بپوشم!! هر چی گفتم بابا ول کنین من همین جوری راحتم ولی گوش نکردن!! آبجی خوشگله هم با صبوری پا به پاشون مغازه به مغازه رفت! بدون اینکه یه سر سوزن حسودی کنه یا بگه واسه منم چیزی بخرین! فقط واسه من انتخاب میکرد اونم چه انتخاب های خوشگل و جیگری خوب اینم عکس خریدهای دیروز مامان و بابا صرفا برای ثبت خاطراتش واسه روزی که خود لباس ها دیگه نبود!                 این یکی هدیه مامان جون شیرینه ...
22 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آوش کوچولو می باشد